سلام دوستان حالتون چطوره ؟
راستي به فكر چي هستيد؟ آينده؟ كدوم آينده؟ آينده خودت؟ يا كشورت؟ اصلا كدوم يكي به نظرتون مهمتره؟
اگه از من مي پرسي ميگم آينده كشورم مهمتره! چرا؟ چون بالاخره بايد بعدها نسل هاي آيندمون توش زندگي كنند . بهتره براشون فردايي بسازيم كه به ما آفرين بگن نه نفرينمون كنند.
اگه من و شما حواسمون جمع باشه و در انتخابي كه داريم خوب انتخاب كنيم قطعا آينده خوبي رو رقم خواهيم زد. مثلا دختر و پسري ميخوان ازدواج كنن اگه امروز به فكر نباشن و خوب انتخاب نكنن مطمئنا فرزند خوبي در آينده نخواهند داشت. هرچه انتخاب دقيق تر و صحيحتر باشه به همون اندازه نسل آينده اينها هم ضمانت خواهد شد.اگه اين دختر وپسر با آدم بيماري پيوند ايجاد كنند حتما فرزندان بيماري خواهند داشت.
بگذريم اين مقدمه رو گفتم تا اينو بگم كه يواش يواش بوي انتخابات مجلس شوراي اسلامي به مشام مي رسه و كشور و مردممون ميرن تا يه تجربه شيرين ديگه اي از دموكراسي را با همه شدت و ضعفهايش و باهمه حرف و حديث هايش بيافرينند وراي جهانيان به نمايش بگذارند. راستي شما چه كرديد؟آيا شناخت كافي از كانديداها داريد؟ آيا اصلا مي دونيد چه كساني دارند وارد عرصه مبارزه انتخاباتي مي شن؟ چه معيارهايي و ملاكهايي رو براي انتخاب در نظر گرفتين؟ اصلا قصد شما چيه ايا در انتخابات شركت مي كنيد؟ پيام بذاريد و بهم بگيد كه مي خواهيد چه بكنيد. البته منم سعي ميكنم در اين وقتهاي باقيمانده تا انتخابات معيارها و ملاكهايي رو از امام خميني(ره) و مقام معظم رهبري براتون بذارم و وظيف شرعي خودم رو انجام بدم. خوب فعلا با همين مطلب باشد تا نظرات شما رو بدونم. ياعلي مدد به اميد ديدار
سلام دوستان فكر نمي كردم در غياب ما هم دوستان لطف داشته باشند و مرتب بيان به وبلاگم راستش خيلي شرمنده شدم وقتي ديدم بازديد ديروز بيش از 100 نفر بوده ممنون محبت شما عزيزان هستم.
سعي مي كنم از اين به بعد با مطالبي خوب و خواندني از چيزايي كه به درد تون مي خوره به روز باشم فعلا اين سلام بزرگ رو از ما بپذيريد تا باز خدمت برسيم
سلام دوستان
سلام دوستان راستش گذاشتن سالروز شهادت اخوی باعث شد عزیزی از همسنگرانش لطف کنند و خاطراتی رو از ایشون برام بفرستن عین خاطره رو براتون می ذارم.
خاطراتی از جناب آقای اسکندر رهبر از زحمتکشات سلامت کشور در باره شهید حسینعلی رسولی:
اسكندر رهبر گفت :
كربلاي 4 تمومشده بود ازگردان مادوسه نفر شيمييايي شدن قبل ازسوار شدن قايقهافرمانده گردان سردار شاليكار دستور لغو را د اد يادمه در جواب مرتضي قرباني گفت من بچه هاي مردمو به كشتن نميدم .باز برگشتيم سيلاويه . اونجا نخلستان بود خونه هاي متروكه اهالي روستا شده بود مامن بچه ها .غروبها تو يه 220ليتري پر ازهيزم ميكرديم بعد از آتيش زدن زغالشو ميبرديم تو اتاق تا شب سردمون نشه كار منورسولي اغلب غروبها اين بود چون از همه كوچيكتر بوديم خوشمون ميومد .روزها هم سرنيزه رو ميگرفتيم ميرفتيم نخلستونا به اصطلاح تمرين پرتاب سرنيزه ميكرديم باورتون نميشه اواخر از 15 و20 متري راحت با پرتاب سرنيزه رو ميزديم به هدف ديگه طوري شده بود كل گروهان به تقليد از ما اين كارو ميكردن و حتي يه مسابقه اي هم گذاشتن منو رسولي همه حتي فرمانده گروهان شهيد ضرغام مدانلو رو غافلگير كرديم و خودش هم اومد تو مسابقه ديد كم آ ورد گفت بايد يه سرنيزه نو تحويل تسليحات بدين من و رسولي اولين كاري كه كرديم تو كربلاي 5 نفري يه سر نيزه از سنگرهاي عراقيا پيدا كرديم باصطلاح جايگزين سرنيزه شكستمون كرديم . ظهرها هواي جنوب تو اين فصل حسابي گرم ميشه اونايي كه نياز به حموم داشتن ميزدن به بهمن شير . يادمه آخرين حمومي كه رسولي رفت حموم آب بهمن شير بود حسابي تنشو شست من هم پيشش بودم كيسشو گرفتم حسابي پشتشو كيسه كشيدم ليفو برداشتم كل بدنشو ليف زدم انگار حموم دامادي بود كه رفت اونم مثل من 45 كيلو بيشتر وزنش نبود نميدونم خدا چطور دلش اومد اين بدن و تكه پاره كنه ميگن خدا هر بنده اي رو كه زياد دوست داشته باشه بيشتر اونو اذيت ميكنه مثل حكايت پدري كه بچشو كه زياد دوست داره تو بغلش محكم فشارش ميده گازش ميگره تا جاي كه گريه بچه در مياد . خلاصه 10 - 15 روزي تو نخلستون مونديم غروب 19 دي 65 گردانو جمع كردن و گفتن عمليات در پيش داريم هركي ميخواد نامه يا وصيتنامه بنويسه بسمه اله نقشه عملياتو براي توجيه نيروها آوردن و توضيحات لازمو به بچه ها دادن شب سوار كاميون شديم رفتيم تو خرمشهر تا غروب بوديم اونجا بعد با تويوتا رفتيم شلمچه . به اسكله اي كه براي قايقها ساختن رسيديم و سوار قايق شديم زير آتيش سنگين عراقيها رسيديم خط اول اون روز همونجا بوديم هوا پيماهاي عراقي مدام ميومدن بمباران آخه ما جزئ نيروهاي پشتيباني بوديم نزديكاي ظهر يك گروه فيلمبردار اومدن با بچه ها مصاحبه جانشين فرمانده گروهان يه قصيده خوند ميشه گفت بيشتر شبيه رجز بود ماهم بالاي تانك بوديم به نشانه پيروزي اله اكبر ميگفتيم كه اتفاقا وقتي رفتيم خونه اون صحنه رو از تلويزيون پخش كردن خودمونو تو تلويزيون با رسوليرو ديدم دلم حوري ريخت بعد رفتم تو اتاقم تنهايي گريه كردم به ياد بجه هايي كه شهيد شدن. ساعت تقريبا 3 بود ديدم رسولي داره سيگار روشن ميكنه گفتم حسين اين جه كاريه گفتش بذارآ خر عمري حال كنيم بعد نشست تعريف كردن كه ديشب خواب عمومو ديدم با يه نفر ديگه كه يادم نيست كه اونا رو تو يك مرغزار وسيع و زيباسوار بر اسب سفيد بهشون گفتم عمو كجا ميخواين برين گفتن ميريم بهشت منم به اونا گفتم منم ميخوام همراهتون بيام گفتن نه نميشه حسابي ناراحت شدم به اطرافم يه نگاهي كردم ديدم يه اسب تنها داره تو مرغزار ميچره زين و برگش هم آماده است رفتم افسارشو گرفتمو سوارش شدم عموم با دوستش رفته بودن اما ميشد اونارو ديد يه تاخت به اسبه زدمو دنبالشون رفتم تا به اونا رسيدم به عموم گفتم ديدي تونستم بيام و به شما برسم با اين تعريف فهميدم كه سيگار كشيدنش بي علت نبود ميدونست سيگاري نميشه بهش گفتم پس ميخواي اينو هم تمرين كني تا اون دنيا اگه خدا بهت سيگار تعارف كرد كم نياري ها گفت چه كنيم اينه ديگه .يادم رفت بگم تو سيلابيه منو رسولي لباسامونو عوض كرده بوديم حتي پوتينارو نميدونم چه حكمتي تو اين كار بود اما هرچه بود تو اون دنيا اون نميتونه بگه نمشناسمت آخه ما تو اين دنيا اسير دنيا شديم و اونا آزاد پرواز كردن خدا بداد مون برسه .بعد اذان مغرب گروهان بسمت جلو حركت كرد يه 4-5 كيلو متري راه رفتيم رسيديم خط دوم جايگزين يه گردان ديگه شديم اون شب يكي از خاطره انگيز ترين شبهاي زندگيمه . ساعت 11 شب ديدم سرو صداي فرمانده گروهانمون مياد داره با يه رزمنده دادو بيداد ميكنه كه چه خبرته اينقدر سرو صدا و گريه راه انداختي روحيه بقيه بچه هارو خراب ميكني صدات درنياد اون رزمنده بيچاره هم ساكت شد رسولي هم چون پيك گروهان بود همراهش بود خمپاره وتركش مثل بارون ميومد هوابامنورهاي خوشه ا ي عراقيها مثل روز روشن بود اونقدر گل و دود سر و صورتمون نشست كه سياه شده بوديم ساعت 3-4 بود ديدم صداي امدادگر كجايي مياد منم رفتم سراغ صدا ديدم خمپاره 120 افتاده وسط سنگر فرماندهي . فرمانده گروهان شهيدضرغام مدانلو ازبابلسرشهيد بهزاد ميرچي از نوشهركه دانشجوي پزشكي تهران ورودي 65 بود و نذر كرداگه قبول شد سه ماه بره جبهه بيسيمچي، شهيد بزرگي بيسيمچي و حسين علي رسولي . ازبين اينا فقط ميرچي نفسهاي آخرشو ميكشيد رفتم بالاي سرش خمپاره افتاد وسط پاهاش . بهش گفتم سلام ماروبه آقا و مادرش فاطمه زهرا برسون كاري از دستم بر نميومد رفتم سراغ ذكريا غفاري از توران فارس علي اباد كتول كه تركش رو ن چپشو زخمي كرد استخونشو شكست خيلي ناله ميكرد با سرنيزه پاشو فيكس كردم و با يكي از بچه هابرديمش تو آمبولانس . اتفاقا سال بعد كه رفتم جبهه ديدمش اول نشناخت بعد بهش گفتم بابا تو كربلاي 5 پاتو بستم فرستادمت عقب تازه شناخت و بغلم كرد وحسابي بوسيد منو. بعد اومدم سراغ رسولي گذاشتمش تو برانكاد با زحمت برديم تو آمبولانس آ خه تيرو تركش مثل بارون اون لحظه ميباريد يادمه يه بار خوردم زمين جناز مطهرش هم افتاد خدا ببخشدمون وقتي جنازه رو گذاشتيم و برميگشتم دست حسينو ديدم اونجايي كه از برانكاد افتاده بود جا موند ديگه چاره اي نبود جز اينكه دستش يادگار تو شلمچه بمونه . تا صبح كار شدپيكر هاروببرم تو امبولانس . روزش هم مونديم خط بدون فرمانده شب ساعت 11 فرمان برگشتو دادن اومديم خرمشهر. بعد هفت تپه بعد هم خونه
راستش یکی از دوستان هموطنی که وبلاگ حقیر رو مورد لطف قرار می ده و مطالعه میکنه یاد داشتی برام گذاشت که خیلی برام جالب نبود البته اسم خودش رو هم گذاشته عاشق خدا.اولا که آدم تا عاشق خلق نشه به خدا نمی رسه. هرکه خود را شناخت خدایش را می شناسد. حدیث قدسی است که من عرف نفسه فقد عرف ربه(هرکه خود راشناخت خدایش را نیز می شناسد) دوما کسی که عاشق خدا باشد که الکی حرف نمی زند. همیشه سعی می کند با استلال و منطق حرف بزند.جناب عاشق خدا! حتی اگر شهدایی مثل مرحوم اخوی ما را رهبر بدانیم و به آنها اقتدا کنیم هم باید رهبری امام و قائد انقلاب در حال حاضر یعنی مقام معظم رهبری را تمام و کمال قبول داشته باشیم. آنجا که شهدا فرمودند دست از امام و رهبر بر ندارید.سوما گفتید که آقا و رهبر عزیزمان حتی یک کلت هم دستش نگرفته!!!!!!! جای تعجب است یا ایشان را نمی شناسید و یا عکسها و فیلمه های حضورشان در جبهه ندیده اید. یا خدای ناکرده از روی بی انصافی حرف می زنید که قطعا چنین نیست. من تا آنجایی که می دانم هیچ به اندازه اقا در جبهه حضور نداشته است. درست است که رئیس جمهور بودند اما بیشتر اوقاتشان را در جبهه بودند و در جمع رزمندگان و حتی خط مقدم نبرد. و صد البته جنگیدن فقط سلاح بدست گرفتن نیست و هزار و یک راه برای تأثیرگذاری یک فرد در جبهه نبرد است.امید است این کوتاه مطلب شما را قانع کرده باشد. جهت اطلاع شما چند نمونه عکس حضور ولی و امام مان در جبهه نبرد را تقدیم می کنم.




سلام امروز 21 دیماه 1389 دقیقا 24 سال از شهادت طلبه ای عارف، نوجوان اهل بصیرت و راد مرد شهادت طلب حسینعلی رسولی می گذرد. طلبه ای که از حوزه امام محمد باقر (علیه السلام) شهرستان بندرگز بال پریدن باز کرد و در آغوش شهادت تا آسمان بیکران غفران واسعه الهی پرواز کرد. تا اونجائیکه یادمه لحظه ای آرام و قرار نداشت اونقدر سماجت کرد تا بالاخره به جبهه رفت. روزیکه ایشون می خواست بره جبهه من برای اعزام به خدمت سربازی رفته بودم نکاء، به پدر و مادرم گفتم نیایید تا اون به خاطر شما نره جبهه، گوش نکردد آخه بقول خودشون من پسر ارشدشون بودم و باید 2 سال تو خدمت می موندم ولی اون چون چند بار رفته بود وبرش گردونده بودن مطمئن بودند که اعزامی در کار نیست. ولی اون از غفلتی که رخ داد و جالی خالی پدر ومادر استفاده کرد و کفش نویی رو که من برا خودم خریدم یه کتونی آدیداس مشکی بود اونو ورداشت و یه مقدار لباس و یه ساک نخ نما شده یا علی برو جبهه. تازه زحمت کشیده بود برا اونا یی که سواد خواندن نداشتن کل وصیتنامه 12 صفحه ایشو خوند وو نوار پر کرد تاکسی بعدها نگه صدا شهید رو نشنیدیم و نتونستیم راهش رو ادامه بدیم کاش می تونستم فایل صوتی شو براتون بذارم که بشنوید چقدر زیبا نوشت و خوند. بی معرفت یادی از ما نکرد که نکرد. بگذریم همون روز ما رو بردن چالوس تا برای جبهه اعزام بشیم غروب دیدم یکی از بچه بندرگزی میگه پسر عموی شما هم تو بچه های اعزامی هست . با تعجب گفتم من پسر عموی بزرگ ندارم اگه هست داداشمه که از نبود والدین استفاده کرد و جیم شده. بالاخره پیداش کردم خودش بود با روحیه ای شاد و قبراق بهمراه شهید محمدابراهیم رضایی ، اونم بچه محل بود و از طلبه های حوزه امام محمد باقر(ع) بندرگز به هرحال رفت اواخر شهریور سال 65 بود رفتت و آماده شد برای عملیات کربلای 4و5 که پرکشیدنش روز 21 دیماه 65 بود که پس از 5 ماه حضور در جبهه اومدو روی دست و دوش مردم قرار گرفت وو خدایی شد و دیگه هم برنگشت. این بخشی از خاطرات بود که امیدوارم بتونم در آینده ای نزدیک کل وصیتنامه شو براتون بزارم نا ببینید چی نوشته. اگه لایق دونستید دعامون کنید.
21 دیماه سالروز پرواز کبوتر حریم حسینی سرباز کوچک خمینی شهید حسینعلی رسولی را گرامی میداریم
با سلام و ادب
دوشنبه20دیماه مصادف با5 صفر المظفر1432 قمری مصادف است با سالروز شهادت دختر سه ساله ابا عبدالله الحسین(ع) حضرت رقیه خاتون این سه ساله هزار و جهارصد ساله.سه ساله ای که با حضورش در خرابه شام انقلاب حسینی را مهر تأیید دیگری زد و همپای پدر شهیدش جاوذانه شد. راستی چه رمزی است در قیام حسین(ع) که هرکه بدان پیوست زنده و جاوید می ماند.
به هرحال شنیدن روضه سه ساله حسین برای همه جانسوز است اما برای صاحب عزای این روزها حضرت صاحب الزمان بیشتر ! چراکه آنچه را من و شما میشنویم او می بیند.و شنیدن کی بود مانند دیدن.
او می بیند مکه عمه جانش سر پدر را در آغوش گرفته و همین که چشمش به لبهای خونین پدر افتاد شروع کرد لطمه زدن به لبهای خویش تا جایی که خون جاری شد. او می بیند که عمه جانش لب بر روی لبهای بریده و خونین پدر می گذارد و بوسه های جانانه می چیند. او می بیند که عمه جانش لب بر روی رگهای بریده پدر می گذارد و با خون جگر لبهای پدر را در میان بهت همگان می بوسد و شاید دیگر کودکان حاضر با نگاهشان التماس می کردن رقیه جان تو رو جان بابا بجای ماهم ببوس.
او می بند که عمه جانش دست بر محاست شریف پدر می کشد و می پرسد چه کسی محاسنت را به خون سرت رنگین کرده است . و می بیند که دست بر رگهای بریده میکشد و می گوید چه کسی رگهای کردنت را بریده است و می بیند که می پرسد یا ابتا من الذی ایتمنی علی صغر سنی؟ بابا جان چه کسی مرا دراین کودکی یتیمم کرده است.و می بیند و میبیندو می بیند.
آجرک الله یا مولای یا صاحب الزمان.
این مصیبت بزرگ را به همگان تسلیت و تعزیت عرض می نمائیم
راستش خیلی وقته دور شدیم از شما دوستان و نمی دانم چه شده که خدا ما را از فیض هم کلامی شما خوبان محروم کرده ، خودش بهتر می دونه ، شاید بخاطر زیادی گناهان ما باشه که امیدوارم مارا ببخشاید آخه خیلی مهربانه و دستگیر . بگذریم حال که توفیق همکلامی داده شده بگذارید اصل مطلب رو بگم .
همونطوریکه می دونید سال آینده همین موقع ها انتخابات مجلس شورای اسلامی رو داریم و بعضی ها از همین الان دندوان تیز کرده اند تا باز هم روی شانه های مردم بنشینند و سواری بگیرندشما را بخدا حواستون رو جمع کنید و بهتره بگم حواسمون رو جمع کنیم و دنبال هرکس و ناکسی راه نیفتیم و هیزم آتش جهنم رو برا خودمون آماده سازی نکنیم . قطعا حضرات وعده و وعید زیادی خواهند داد و باصطلاح....زیادی می خورند و گنده تر از هیکلشان حرف می زنند و وزنه های بزرگتر از زورشون را انتخاب می کنند.
البته و صد البته شنونده که ما باشیم باید عاقل باشیم. و در انتخاب فقط رضای خداوند کریم و یاری رهبر معظم انقلاب را در نظر داشته باشیم و کسی رو معرفی کنیم که بتواند منویات امام راحل ، رهبر فرزانه انقلاب و خواسته های شهیدانمان را که همان صیانت از قانون و دین و ارزشهای اسلامی است رو مد نظر داشته باشد و برای خدمت به مردم به میدان آمده باشد.که این هم تشخیصش خیلی سخت نیست کافی است که سخنان اسن سه بزرگواران را مدنظر داشته باشم . همه چیز درست می شود. یادمان باشد سرنوشت کشور با پسرخاله ها درست نمی شود بلکه با ضوابط و اجرای قانون اصلاح و ادامه حیات خواهد داد.
تا بعد خدا نگهدار.
بالاخره دوران آقای سادین با همه فراز و نشیبش تمام شد و شاهد حضور فرماندهی بندرگزی در سکان فرماندهی بسیج ناحیه بندرگز هستیم. رسم ما ایرانی ها این است که سپاسگزار محبت هرچند کم افراد باشیم.
آقا عبدالله سادین مدت دو سال و خورده ای به بسیج بندرگز خدمت کرد و انصافا هم فرمانده خوبی بود . ضمن تقدیر و تشکر از زحمات بیدریغش و نیز عرض خدا قوت پیشاپیش خسته نباشید می گیم و دوران خوشی را در ایام بازنشستگی براش آرزو داریم.
امام سخنی چند با برادر عزیزم جناب سرهنگ سید احمد میرصادقی.
اخوی شما که برادر شهید میر یعقوب میر صادقی هستید همونی که بی ادعا پا به جبهه نبرد گذاشت و مانند مادر غریبتان فاطمه زهراء بی غسل و کفن و بدون مزار در گوشه ای از خاک پاک میهن عزیز اسلامی و یا داخل خاک عراق در خون خویش غلطید و نشان در گمنامی و بی نشانی یافت،بهتر از هرکسی میدانید که بسیج فرزند سپاه است و لگر بسیج نباشد سپاه عرصه ای برای کار فرهنگی ندارد و امروزه نیز بیشتر از هر زمان دیگری کار فرهنگی لازم است آنهم در عمل و نه در شعار که شعار بسیار در این عرصهداده شده و میشود.
نورچشم عزیزم آقاسید احمد گرانقدر حتما منظورم را فهمیده ای. پشتیبانی از حرکتهای فرهنگی کاری سازنده خواهد بودو دید ، فرهنگی شما را به اثبات می رساند. که امیدوارم به این مهم جامه عمل بپوشانید. از سوی دوستانتان در پایگاه شهید قدرعلی ربانی خیالتان راحت باشد که همگی کمر بسته پا به رکاب هستند و هرکجا که شما بفرمائید انجام وظیفه خواهند کرد.
به امید آنروز که شاهد حرکات گسترده فرهنگی در بسیج و سپاه بندرگز باشیم.
خدایتان یار و مددکار باشد.
اسامی دوستان شهیدم که همگی عضو پایگاه شهید قدرعلی ربانی و از اعضای گروهای 22 نفره بوده اند را می آورم . وشما کاربر عزیز پس از قرائت نام مبارک هر شهید صلواتی را به روح مطهرشان نثار بفرمائید.
شهید قربان فرجی شهید قدرعلی ربانی
شهید قنبرعلی ربانی شهید غلامحسین دماوندی کمالی
شهید ابوالقاسم دماوندی کمالی شهید رمضانعلی رسولی
شهید رضاعلی رسولی شهید حسینعلی سولی
شهید جانعلی سالیکندی شهید جواد قندهاری
شهید گلعلی فندرسکی شهید غلامحسن خالصی
شهید عمران ابراهیمی شهید ابوالحسن قندهاری
شهید میریعقوب میر صادقی شهید قنبرعلی حسنپور
شهید محمد(خسرو) بائیان شهید رمضانعلی(مهرداد)بائیان
شهید هادی بائیان شهید سید مهدی سادات حسینی
شهید علی اکبر محمدی شهید مهدی سالیکنده
شهید برارقلی(اسفندیار) خادملو
اینان جانبازان عرصه های نبرد حق علیه باطل هستند. رفتند تا بمانند . رفتند تا استقلال ،آزادی و جمهوری اسلامی بماند.
بیائید ماهم برویم تا بمانیم. نه اینکه نگهمان دارند.
و من الله التوفیق.
علی یارتان
شادی روح امام و شهدا فاتحه مع الصلوات

سلام دوستان و یاران همراه .
بازهم شهریور آمد و به پایان راه خود نزدیک شد. شهریوری که در دامان خود حوادث سیاه و سفید فراوانی را به یادگار دارد.
یکی از حوادث ماندگار و تأثیر گذار شهریور که در روزهای پایانی آن در سال 59 اتفاق افتاد و در مهر ماههای بسیاری ادامه پیدا کرد جنگی نابرابر بود که ازسوی به ظاهر کشور عراق بر کشور عزیزمان ایران و ملت بزرگ آن تحمیل شد. جنگی که یادآوری آن برای بعضیها عزت و اقتدار و بالندگی و افتخار و سربلندی است و وبرای بعضیها علیرغم خشنودی و رضایت خاطری که برای گروه اول است قدری ناراحت کننده و نگران کننده است.و اینان همان مادران،پدران،فرزندان و کسانی هستند که عزیزانی را در طول این سالها فدا کردند و چونان زینب کبری (سلام الله علیها) بر فقدان و مصیبت آنان صبر کردندوهنوز هم عنان صبرواختیار و خویشتنداری از کف نداده اند و لی آنچه که باعث رنجش و نگرانی آنان می شود این است که عده ای شروع به سهام خواهی کرده اند و بیرحمانه به چپاول دست آورهای خون فرزندانشان مشغولند و سعی در مصادره همه عناوین کسب شده دارند و مدعی اند که اگر آنان نبودند چه ها که نمی شد.
خدا وکیلی خودمانیم اینانی که امروز اینگونه می تازند دیروز جنگ کجا بودند. آیا اینان همان عمرها ، ابوبکرها و عثمان های انقلاب نیستند و یا همان طلحه و زبیر های زمان علی (علیه السلام ) نیستد.با دیدن این صحنه ها بر اینان چه می گذرد. آیا حق دارند که به عنوان والدین و فرزندان شهید در نیمه های شب عرفانی خویش ذلت و خواری ونابودی آنان را بخواهند یانه؟
راستی چه کسی می تواند جای شهیدانی چون چمران ، حاج همت،باکری وباقری، شهیدان غلامحسین دماوندی کمالی ،جانعلی سالیکندی,رمضانعلی رسولی، غلامحسن خاصی خسرو و مهرداد و هادی بائیان و......هزاران شهید را برای خانواده ها و دوستانشان پرکند.
راستی دوستان کتاب دا را مطالعه کرده اید . واقعا که تاریخ مصور دفاع از خرمشهر عزیز و دفاع مقدس می باشد. توصیه می کنم حتما آنرا مطالعه کنید. ای کاش می شد متن آن را در این صفحات جای گذاری کرد . اصلا اگر برای گروههای سهم خواه دعای همین نویسنده کتاب یعنی سیده زهره حسینی باشد کافی است که همه آنان را به دیار جهنمیان بفرستد.
سینه مالامال درد است ای دریغا مرحمی.
ودر آخر باید گفت: یادی که در دلها هرگز نمی میرد یاد شهیدان است.



